رویاهای واقعی

وبلاگي برای زندگي دوستان.. .همیشه امیدوار باشید.

 

زندگی،یعنی بازی.سه،دو،یک...سوت داور.....بازی شروع شد...! دویدی،دست و پا زدی،غرق شدی،نجات پیدا کردی، خیانت کردی، دل شکستی،عاشق شدی،بی رحم شدی،مهربان شدی،بچه بودی؛بزرگ شدی،پیرشدی سوت داور..................
بله،بازی تمام شد... زندگی را باختی یا بردی، اگه بردی خوش بحالت اگر هم که باختی،اشکاتو پاک کن همسفر گاهی باید بازی رو باخت، اما اینو یادت باشه باز میشه زندگی رو ساخت

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام,بچه ها.....

شرمنده به خاطر تاخیر در وبلاگم...

خواستم پیشاپیش عید رو بهتون تبریک بگم.......واسه نظرات قشنگتون هم ممنون....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

به سراغ  من اگر می اید پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدک های است

که خبر می ارند  از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا  می اید

ادم اینجا تنهاست

و در این تنها یی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می ایید

نرم و اهسته بیا یید مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سهم من از تو فقط دلتنگی است.

این جمعه نیز به انتظارت خواهم نشست... .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

غم هایت را میخرم .

شادیهایم را میفروشمت.

به یادم باش

همدم روزهای زندگی ام........ .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

داشتم به نبودت

 عادت میکردم

ولی....

ولی....

و گاه این ولی ها ...

کار دستم میدهد.

مواظب خودت باش....... .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

نمی خواهم بمیرم نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟     در زیر کدامین آسمان ، روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد  پژواک این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر ، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست نمی خواهم از این جا دست بردارم  ! تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق    با این مهر ، با این ماه    با این خاک با این آب ...      پیوسته است . مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست . جهان بیمار و رنجور است . دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است . نمی خواهم بمیرم، تا محبت را به انسانها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم چه فردائی ، چه دنیائی ! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...    نمی خواهم بمیرم ،ای خدا  !   ای آسمان  !   ای شب  ! نمی خواهم نمی خواهم  نمی خواهم   مگر زور است ؟                                                "فریدون مشیری" 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام.خوبین دوستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

ببخشید به دلیل امتحانات میان ترم و کارهای دانشگاه نمیتونم زود به زود به وبلاگم سر بزنم و به روزش کنم.. .

و از این که حتی وقت ندارم به وبلاگ هاتون سر بزنم ،عذز خواهم.

امیدوارم موفق باشید.. .لبخندلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

Design By : Night Melody