رویاهای واقعی
وبلاگي برای زندگي دوستان.. .همیشه امیدوار باشید.
پیش ازرداختن به حل مشکلات علت هایی را ممکن است باعث ایجاد آن شده باشند را مشخص کنید. زندگی ایده ال خود را طرح ریزی کنید.برای ایجاد آن چه کار هایی را باید و چه کارهایی را نباید انجام دهید؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید زنجیر شما عشق است. انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . نسیم از دیوارها می تراود : گل های قالی می لرزد . ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند . باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود ! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید . تصویری به شاخه بید آویخته : کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد ، گویی ترا می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری انسان مه آلود ! ترا در همه شب های تنهایی توی همه شیشه ها دیده ام . مادر مرا می ترساند : لولو پشت شیشه هاست ! و من توی شیشه ها ترا می دیدم . لولوی سرگردان ! پیش آ ، بیا در سایه هامان بخزیم . درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . بگذار پنجره را به رویت بگشایم . انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید . شیشه پنجره شکست و فرو ریخت : لولوی شیشه ها شیشه عمرش شکسته بود . سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها ، در مرداب بی ته آیینه ها ، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود . گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم . بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نیلوفر رویید ، ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید . من به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید . چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم : نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود . در رگهایش ، من بودم که می دویدم . هستی اش در من ریشه داشت ، همه من بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نوری به زمین فرود آمد : دو جا پا بر شن های بیابان دیدم . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . ناگهان جا پا ها به راه افتادند . روشنی همراهشان می خزید . جا پا ها گم شدند ، خود را از رو به رو تماشا کردم : گودالی از مرگ پر شده بود . و من در مرده خود به راه افتادم . صدای پایم را از راه دوری می شنیدم ، شاید از بیایانی می گذشتم . انتظاری گمشده با من بود . ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد و من در اظطرابی زنده شدم : دو جا پا هستی ام را پر کرد . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او دمیده عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان. عشق پیروز است سبز و سفید عشق در کنار یک دریاچه و شکوه غرور آمیز در برج یا تراس عشق در باغ یا بیابان های متروک عشق فرمانده و استاد ماست هنگامی که روح و جسم در حال کشمکش هستند عشفی در دل آنها جا ندارد چرا که عشق هرگز شمشیر جسم را در برابر روح بر نمی کشد عشق هرگز سرکشی نمیکند. ؛جبران خلیل جبران؛ مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی نگارین سایهای هم دیدی و داد سخن دادی تصمبم گیری و قاطعیت،بیدار باشی به اراده انسان است/
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانهی تست روزای سخت نبودن با تو خلا امیدو تجربه کردم داغ دلم که بی تو تازه می شد همنفسم شد سایه ی سردم تو رو میدیدم از اونور ابرا که می خوای سر سری از من ردشی آسمونو بی تو خط خطی کردم چه جوری می تونی انقدره بدشی سکوت قلبتو بشکنو برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه نمی خوام مثل گذشته که رفتی امروز پر انر زی پر انر زی هستم.یه لحظه هم وقت سر خاروندن ندارم.همشه ها بیشتر وقت میکردم ومیامدم تو وب ولی حالا میبینی شاید یه هفته هم وقت نشه. وای چی میشه وقت باقی مونده تا کنکور طولانی تر بشه. تا من بتونم تمام کار هایم را به بهترین نحو تمام کنم. من می دونم که می تونم به نتیجه ای که میخواهم برسم ولی برام خیلی دعا کنید. میدونی که کنکور اسمش هم استرس زا است چه برسه به اینکه دارم به خودش هم نزدیک می شم. از همتون که میاین و مثل همیشه در وبم پیغام میزارین ممنونم. التماس دعا............ . فصل ها به کوتاهی روز های بی تو بودن میگذرند بی پروازی ... بی طراوت. اینجا زمستان آنجا هنوز بهار. پرستو ها را هوایی مانده برای تکرار؟ در نیمکره’ خیالی ام هنوز دخترکی التماس میکند آقا تورو خدا یه آدامس بخر. کدام دست این گونه’ متورم را نوازش میکند امشب کدام ناز میخرامد کدام پنجره باز است این بهار؟
.
کرۀ زمین چشمانت به گرد چه می گردد؟ به زشت و زیبایی این دنیا ؟ خورشید چشمانت را به سمت کسانی بگردان که به تو زندگی و حیات جاودانی داده اند زیبایی را همیشه مدیون انسانهای شریف و بزرگ منش بدان و خود را جذت آنها کن که ارزش و قیمت آن را بدانی چون آنها گنجی را به تو نشان می دهند که با گنج درون تو برابری می کند باران
ای جلاد دیو صفت بدانکه همین دنیای غم و تنهایی است که آدم گاهی در اعماق اندیشه فرو می برد وباعث انگیزه و افکار و احساسات میشود تا زمانیکه در این اعماق اندیشه سیر و سفر نکنیم در خود قدرت توانایی انجام هیچ کاری را نخواهیم داشت اتفاقاتی که هر روز با آن روبرو می شویم هر چند باعث درد و رنج می شود لازم است در خود بنگریم باید از دنیای دو گانگی بیرون آمد باید ذهن را شستشو داد غبار هایی که ذهن را مسموم می کند باید زدود تو که مسبب این زشتی ها هستی و خود را در لا به لای بی شرمی پنهان می کنی تصویر زشت پنهان خود را بدر کم ظلم کن خستم ازدیدن این همه ظلم و بی عدالتی ها یی که انجام می دهی سفر کردن در عمیق ترین لایه های ژرفای درون و بیرون ذهن رسیدن به جایی که انسان با قامت بلند فکر روشنش جهانی بوجود می آورد عاری از جنگ و خون ریزی عاری از خشونت و تضاد های فکری رسیدن به جایی که صلح درونی صلح بیرونی را فراهم می کند انسان والا و بر جسته نیاز به اندیشه های انسانی دارد باید از راه های پر پیچ و خم جاده های نا هموار زندگی که توسط بعضی از آدمها تحمیل می شود گذر کرد دنیا نیاز به این آرامش و صلح دارداجازه ندهید استبداد فکری در درون جهل رشد کند و از بیرون وانمود به عاقل بودن کند انسان جا هل و عاقل نما دنیا را به آتش می کشد و انسان ساده لو دنیا را به ویرانی یاد حرف یکی از انسان شریفی افتادم که می گفت: نمی زارم دست نسیم به گرد عطر توبر سه می خواهم بپر سم نشاط را در بیماری یافتی یا در سلامتی؟ در این دنیا پر شده از زشت و زیبایی تو کدام از این یکی ها هستی؟ آیا تو با جنون و بیماری حالت را تسکین می دهی؟ یا با حالت بهتریی؟؟؟؟ باران ای شب از رویای تو رنگین شده این دل تنگ من و این بار نور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من درد تاریکیست درد خواستن آه، ای با جان من آمیخته ای به زیر پوستم پنهان شده این دل تنگ من و این دود عود؟ ای نگاهت لای لای سِحربار ای مرا باشور شعر آمیخته آواز عاشقانه ما در گلو شکست................!!!!! حق با سکوت بود................. صدا در گلو شکست............!!! دیگر دلم: هوای سرودن نمیکند............................ تنها بهانه دل ما................ در گلو شکست................!!! سربسته ماند................ بغض گره خورده در دلم.................. آن گریه های عقده گشا..........!!! در گلو شکست..............!!! ای داد.....!!! کس به داغ دل باغ................. دل نداد...............!!! ای وای.....!!! های های عزا................. در گلو شکست.........!!! آن روزهای خوب که دیدیم..................... خواب بود............!!!!! خوابم پرید......... و خاطره ها در گلو شکست............!!! بادا...!!! مباد گشت.............. و مبادا به باد رفت............... آیا....ز یاد رفت......... و چرا در گلو شکست.............!!! فرصت گذشت.............. و حرف دلم ناتمام ماند...........!!!!! نفرین....... و آفرین......... و دعا.......... در گلو شکست............ تا آمدم که: با تو خداحافظی کنم...................... بغضم امان نداد............... و خدا.......................... در گلو شکست......................................!!!!!!!!!! شعر: زنده یاد قیصر امین پور عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
اگر باران ببارد باز می ایم. درون کوچه امید و فانوس نگاهم را برایت میفروزانم. واز ترکیب دستانم برایت چتر میسازم. نمی دونم چرا ولی دوستت دارم.کی هستی نمی دونم ولی دوستت دارم.از کجا یهو اومدی هم نمی دونم ولی دوستت دارم.فقط دوست دارم یکبار دیگه تو کوچه های اون شهر غریب و کنار اون امامزاده دوباره کنارت باشم.همین عزیزم خستم .خسته از همه چیز.بیا پیشم.همین


در این اتاق تهی پیکر

خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم…
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچهی بادی
به پای چشمهی طبع لطیفی شهریار آخر


به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی
غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمهی طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی
به ملک ری که فرساید روان فخررازیها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی
همه آفاق پر از نعرهی مستانهی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانهی تست
دست مشاطهی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانهی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشهی من همه در گوشهی انبانهی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانهی تست
ای کلید در گنجینهی اسرار ازل
عقل دیوانهی گنجی که به ویرانهی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانهی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانهی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانهی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانهی تست
نگو این خواب تعبیری نداره نگو این گریه تاثیری نداره
نگو که هرکسی که میشه عاشق به غیر از مرگ تقدیری نداره
نگو عاشق پاهاش گیره نگو که زود می میره
نگو با آسمون قهره نگو با گریه درگیره
بگو عاشق نمی میره بگو عاشق نمی بازه
بگو که عشق آغازه بگو که عشق اعجازه
بگو که عشق پروازه




سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای دل سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
هایهوی زندگی در قعر گور؟
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد.
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی و متلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن و اندیشیدن» نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که: «هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند» که حسد شاخصه ی عشق است. عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.
دکتر علی شریعتی
| Design By : Night Melody |

