رویاهای واقعی
وبلاگي برای زندگي دوستان.. .همیشه امیدوار باشید.
به سراغ من اگر می اید پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدک های است که خبر می ارند از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک. روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می اید ادم اینجا تنهاست و در این تنها یی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیا یید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.. سهم من از تو فقط دلتنگی است. این جمعه نیز به انتظارت خواهم نشست... . غنچه با دل گرفته گفت: انسان ‘شقایقی است که با داغ زاده است. دکتر علی شریعتی شکوفه های عشق "ادم" یک مهاجر ابدی در خویش است :دکتر علی شریعتی: توفانها لباس های کهنه ام را در چمدان میگذارم همسفریم من و خاطره هایم تمام مسافران از قطار پیاده شدند این عجب قیامتی است هم هویت شده ایم با نیکتی که تو روی آن مینشستی موریانه ها از خوردن شناسنامه ام عاجزند.. . سگی پای صحرانشینی گزید بخشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد نجیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر ترا نیز دندان نبود پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای باباک دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمدم و کام و دندان خویش توان کرد باناکسان بدرگی ولیکن نیاید ز مردم سگی (چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گای چی مرد گاری چی در حسرت مرگ......) نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرور خواهد گفت. تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی تو را کوچیدن از این خاک ،دل برکندن از جان است تو را با برگ برگ این چمن ،پیوند پنهان است من این جا ریشه در خاکم من از اینجا چه میخواهم نمیدانم من اینجا روزی آخر،از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر،از ستیغ کوه چون خورشید،سرود فتح می خوانم و میدانم تو روزی باز خواهی گشت.. .
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود) باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) اگرکسی اشتباه کرد آن رابه پوشان (مثل شب) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گویی دل چون اهنی دارم نمی دانی نمی دانی که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم باده ی مرد افکنی دارم. چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز اغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت اغوشی نمی ترسی؟که بنویسند نامت را به سنگ تیره ی گوری شب غمناک خاموشی بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار می سوزی دروغ است این اگر پس ان دو چشم راز گویت را چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی؟ انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . نسیم از دیوارها می تراود : گل های قالی می لرزد . ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند . باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود ! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید . تصویری به شاخه بید آویخته : کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد ، گویی ترا می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری انسان مه آلود ! ترا در همه شب های تنهایی توی همه شیشه ها دیده ام . مادر مرا می ترساند : لولو پشت شیشه هاست ! و من توی شیشه ها ترا می دیدم . لولوی سرگردان ! پیش آ ، بیا در سایه هامان بخزیم . درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد . بگذار پنجره را به رویت بگشایم . انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید . شیشه پنجره شکست و فرو ریخت : لولوی شیشه ها شیشه عمرش شکسته بود . سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها ، در مرداب بی ته آیینه ها ، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود . گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم . بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نیلوفر رویید ، ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید . من به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید . چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم : نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود . در رگهایش ، من بودم که می دویدم . هستی اش در من ریشه داشت ، همه من بود . کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ نوری به زمین فرود آمد : دو جا پا بر شن های بیابان دیدم . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . ناگهان جا پا ها به راه افتادند . روشنی همراهشان می خزید . جا پا ها گم شدند ، خود را از رو به رو تماشا کردم : گودالی از مرگ پر شده بود . و من در مرده خود به راه افتادم . صدای پایم را از راه دوری می شنیدم ، شاید از بیایانی می گذشتم . انتظاری گمشده با من بود . ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد و من در اظطرابی زنده شدم : دو جا پا هستی ام را پر کرد . از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟ تنها دو جا پا دیده می شد . شاید خطایی پا به زمین نهاده بود . عشق پیروز است سبز و سفید عشق در کنار یک دریاچه و شکوه غرور آمیز در برج یا تراس عشق در باغ یا بیابان های متروک عشق فرمانده و استاد ماست هنگامی که روح و جسم در حال کشمکش هستند عشفی در دل آنها جا ندارد چرا که عشق هرگز شمشیر جسم را در برابر روح بر نمی کشد عشق هرگز سرکشی نمیکند. ؛جبران خلیل جبران؛ مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش…
قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی نگارین سایهای هم دیدی و داد سخن دادی
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانهی تست روزای سخت نبودن با تو خلا امیدو تجربه کردم داغ دلم که بی تو تازه می شد همنفسم شد سایه ی سردم تو رو میدیدم از اونور ابرا که می خوای سر سری از من ردشی آسمونو بی تو خط خطی کردم چه جوری می تونی انقدره بدشی سکوت قلبتو بشکنو برگرد نذار این فاصله بیشتر از این شه نمی خوام مثل گذشته که رفتی
کرۀ زمین چشمانت به گرد چه می گردد؟ به زشت و زیبایی این دنیا ؟ خورشید چشمانت را به سمت کسانی بگردان که به تو زندگی و حیات جاودانی داده اند زیبایی را همیشه مدیون انسانهای شریف و بزرگ منش بدان و خود را جذت آنها کن که ارزش و قیمت آن را بدانی چون آنها گنجی را به تو نشان می دهند که با گنج درون تو برابری می کند باران ای شب از رویای تو رنگین شده این دل تنگ من و این بار نور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من درد تاریکیست درد خواستن آه، ای با جان من آمیخته ای به زیر پوستم پنهان شده این دل تنگ من و این دود عود؟ ای نگاهت لای لای سِحربار ای مرا باشور شعر آمیخته آواز عاشقانه ما در گلو شکست................!!!!! حق با سکوت بود................. صدا در گلو شکست............!!! دیگر دلم: هوای سرودن نمیکند............................ تنها بهانه دل ما................ در گلو شکست................!!! سربسته ماند................ بغض گره خورده در دلم.................. آن گریه های عقده گشا..........!!! در گلو شکست..............!!! ای داد.....!!! کس به داغ دل باغ................. دل نداد...............!!! ای وای.....!!! های های عزا................. در گلو شکست.........!!! آن روزهای خوب که دیدیم..................... خواب بود............!!!!! خوابم پرید......... و خاطره ها در گلو شکست............!!! بادا...!!! مباد گشت.............. و مبادا به باد رفت............... آیا....ز یاد رفت......... و چرا در گلو شکست.............!!! فرصت گذشت.............. و حرف دلم ناتمام ماند...........!!!!! نفرین....... و آفرین......... و دعا.......... در گلو شکست............ تا آمدم که: با تو خداحافظی کنم...................... بغضم امان نداد............... و خدا.......................... در گلو شکست......................................!!!!!!!!!! شعر: زنده یاد قیصر امین پور عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، در آستان نگاهت که می ایستم کفش های کلافه مرا گم می کنند * در میان ابر در غلیظی مه سوار بر قوی سپید زیباست آنگاه که تاجی از گل میخک و بابونه را بر سر یار می نهی آنگاه که بابونه عطرآگین میکند آسمان مه گرفته ی البرز را و قوی سپید همرنگ میشود با ابری آسمان عشق فریاد میزند در سراسر گیتی چون پژواک می پیچد در گوش آدمیان فریاد بودن ، نفس کشیدن از برای عشق از برای تو افسانه ای وجود دارد درباره پرنده ای که تنها یک بار در زندگیش
آمدی با آمدنت رویای خوشی ها قدم بر قلب به ستوه آمده از غصه ام نهاد بر شانه های خسته از جور جفا دست پر مهرت را نهادی و از فرو رفتن در باتلاق تلخ تنهایی نجاتم دادی.من آواره ی کوچه های بی کسی در به در دنبال منزلگاه محبت بودم تا کسی آب محبت در دستانم بنهد.تو اب که هیچ کلید پادشاهی خانه ی قلب را بر روی طاقچه ی چشمانم جا گذاشتی. من لحظه لحظه زندگانیم پر شود از بودن تو بوی نرگس می داد اوج محبت گاه تو اسیر دیدگان پر مهرت شدم اسیری که خود را حبس ابد کرد در آسمان وسیع بینایی تو.دستانت را بر دستانم بگذار که محبت ها با تو معنا می شود دل خود را فرش خواهم کرد برای ورود با شکوهت بر دل غمگینم جای تورا نخواهد گرفت کسی در قلبم که من در اوج تمنا تو را می خواهم آرزو مند روزی هستم که نوازش بکند دستانم ریسمان این عشق ناتمام را دوستارت خواهم ماند دوستدارم بمان .
مقاوم تر شده و موفقیت بیشتری حاصل می کنند. اینها کسانی هستند که قدر تمامی دست آوردها را دانسته، آنها را به راحتی ازدست نمی دهند. پس هیچگاه از زمین خوردن نهراسید، چراکه لازمة موفقیت و برنده شدن است. کسانی که بدون تحمل سختی یا زمین خوردن به موفقیت می رسند، خیلی زود همه چیز را از دست می دهند. یعنی، موفقیتی پایدار است که از تحمل سختی یا زمین خوردن حاصل شده باشد. من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی زن، ز سیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم .... بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین! من اینجا بس دلم تنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم..... مهدی اخوان ثالث
منو آرام نوازش کن که اینکار............. شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلاکامو می بندی و این قصه تموم میشه
در نگاه سرد بی روح جلاد چه بی صدا در حلقه های طناب دار در میان پیچ و تاب ضربان تیز کوبنده شلاق های باد تمام احساس درد تو را در هوا رقص تو را به تما شا نشسته است
باران (ط / ن ) مافیا های دنیا چنان نقش ها شون تمیز بازی می کنندو قیافه های مظلومانه و بی گناه به خود مگیرنند که انگاری در این دنیا نشسته اند منو تو را نگاه می کنند واشک می ریزنند به حال شرایط و وضعیتی که خود با عث و بوجود آورنده آنهاست در این دنیا که شما همه چیز را قشنگ می بینی خلیی چیز ها پنهان است و برای خیلی ها که بی صدا میمیرنند و خیلی چیز ها به سختی دیده میشودو نباید کسی از کار آنها با خبر یا سر در بیاورد ما فیای این دنیا اولین کاری که می کنند به تمام سیستم و قوانین کشورها آشنایی پیدا می کنندتا بتوانند در موقع گرفتاری راه خلاصی د اشته باشندهزاران انسان بی گناه اگر در چنگال این دیو صفت ها گرفتار بشوند کسی از سر نوشت آنها با خبر نمی شودو این شعر بالا را برای انسان بی گناه و گرفتار شده نوشتم خونه بود و کوچه بود،محله بود گندم و مزرعه بود و گله بود خونه بود سقفش اگرچه چکه می کرد خواب رو پشت بومش معرکه می کرد دلی بود که غصه رو حوصله می کرد سفره بود،مادری بود، دو رکعت شکر سحرگاه در می زد مهمون ناخونده هرازگاه خونه بود، پنجره بود، دختری اونور دیوار شکل یک لبخنده معصوم ،پشت چادر حین دیدار از پی نون همه بودن اما نه به قیمت خون پشت دستو می سوزوندن اما سنگسار نمی شد تنها تو میدون اون روزا آخر دی ماه مکتبو می شد بهم ریخت پاورقی های تندو گاهی از ترانه آویخت گرچه نم داشت کف خونه برام اما بهترین بود جای دنج کودکی هام گرچه حقم بیش ازین بود گوشه ی حیاط خونه سایه تو اومد و رفت بود بیرون خونه هیاهو زیر خاکش پر نفت بود خونمون رو آب حوضش شبا عکس ماه می افتاد خونه اندوه عظیمو زیر سقفش راه نمی داد توی باغ پشت خونه پره نارنج رسیده توی طرح آسمونش پره ابرای کشیده گوشه ی حیاط خونه سایه تو اومد و رفت بود بیرون خونه هیاهو زیر خاکش پره نفت بود پره نفت بود
یک شب به چشم های تو ایمان می آورم در راه سبز آمدنت جان می آورم در امتداد این جاده ها ,عزیز! ایمان به بی پناهی انسان می آورم گفتی که قلب هایریشان بیاورید باشد به روی چشم!پریشان می آورم عمری شبیه عابر این کوچه های خیس هر شب برای پنجره باران می آورم وقتی که چشم های تو لبخند می زند از من تو جان بخواه ,به قرآن !می آورم. مرتضی مصلح) باید رفت
کودکی........... بردرخت اقاقیا تکیه می دهی برگها می ریزند برگهای کوچک وزرد پناهت میدهند ابرها می آیندوتو باران را خواهی دید وپنجره هایی که هرروز با حجم تنهایی آدم شکلی دوباره میگیرند با شانه های خمیده تکیه میدهی ونگاه میکنی صدای تابی که آرام می آید ومیرود می آیدو میرود........ کودکی،تاب خورده است ورفته است با گیسوانی لرزان در باد ......وتو تو هنوز نگاه میکنی به رد گامهایی که بر شن ها دویده اند بر شن ها میدوی اما،اما کودکی باز نمیگرد!! بر درخت اقاقیا برگی نمانده است!!!!
زمان: زمان می گذرد تا زمان را از دست ندهد و من برای اینکه تو را از دست ندهم زمان را از دست می دهم .
انگشت که می گذارم بر پیشخوان جهان سار از درخت می پرد و روباه از پشت بوته های گون. انگار من آفتابم و دنیا شب.
وقتی طراوت باران، زیر نگاهت یخ می زند ماهی ها به دنبال آخرین حبابند و عشق.... غریب ترین واژه توی دستان خشکیده تو،جان می دهد تنها آخرین نفس حس پرواز دارد،خود را آماده کن،برای کوچ بی انتها تو تنها پرستوی زمستانی.... هرچند سخت بیگناهم! باز محکومم با بالهـای بسته به پرواز محکومم فکر سرانجام رهایی نیستم زیـرا جرمم نفس بوده ست و از آغاز محکومم من به حضور ماه هم شک داشتم اما حالا به باور کردن اعجازمحکــومم !! من زنده هستم گرچه دنیا بی خبرمانده ست عمری به پنهان کردن این راز محکومم عمری به تاریکی! وحالا زل زدن،هرروز خورشید را با چشمهای باز محکومم هرچند پشت میله تنها بغض می چسبد! من در قفس به خواندن آواز محکومم !!!
همیشه ثانیه ها برای با تو بودن خالی است هیچ وقتی نیست که بگویم جایت خالی....کاشکی بودی و می دیدی می دانم هیچ کس قرارهای پنهانی ما را نمی داند و هر خاطره خوبی که از ذهنم می گذرد قندش را تو در دلم آ ب می کنی با من دعوا نمی کنی به کارهای من ایراد نمی گیری شعرهایم را می خوانی و مرا در آغوش می گیری ولی تا سرم گرم می شود یادم می رود که در کنارم هستی و عادت کرده ام سرم را بالا بگیرم و بگویم چه می خواهم ولی تو در همان لحظه به شانه هایم می زنی و می گویی: کجا را نگاه می کنی دختر؟!! تو با تمام آرزوهای کوچک و بزرگ من کنار آمده ای موهای قرمز...خانه ی شکلاتی...بالا رفتن از درخت طوبی
.... و تو مرا با طنابی از جنس رنگین کمان تاب می دهی من موهای بهم ریخته ی خود را تر تمام اسمانها رها می کنم و آوازی می خوانم که فقط تو آن را می شنوی و در آرزوی لحظه ای هستم که تو مرا مهتاب من صدا بزنی....
چشمانم را به در می دوزم با سوزن مادربزرگم چشمانم را به در می دوزم و کوک می زنم و کیفم را کوک می کنم تا وقتی آمدی مرا مثل همیشه خندان ببینی مثل جا دکمه ای! چشمانم را به در می دوزم و گره ای محکم می زنم مبادا در ان لحظه از نخ آمدنت بیرون بیایند!!!
قورباغه ها ,بی اعتنا به وسعت هستی در کنار باتلاق ها با دست های بلندشان ,با کثافت ها پیمان بسته اند. به گِل و کرم ها قانع هستند. سوسک ها برایشان ترانه می خوانند. قورباغه ها مست سر شار از شادی و خیال روی رویا نشسته شکسته ,کسته می خوانند. این جا بهشت ما ست. این جا بهشت برین است.
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد . » در هوای دو گانگی ,تازگی چهره ها پژمرد بایید از سایه روشت برویم ,ب لب شبنم بشینیم در برگ فرود آییم و اگر جا پایی دیدیم, مسافر کهن را از پی برویم ,برگردیم ونهراسیم, در ایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم برخیزیم و دعا کنیم:لب ما شیار عطر خاموشی باد! "سهراب سپهری" خدا به من آموخته که: زبانم،ذکر سکوتم،فکر و نگاهم،عبرت باشد. "حضزت مسیح" خواهم آمد ,گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را,گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد,کوچه ها را خواهم گشت. جار خواهم زد:آی شبنم,شبنم,شبنم. رهگذاری خواهد گفت:راستی ,شب تاریکی است, کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست,دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. "سهراب سپهری"
چه چیز را دشوار پنهان میتوان داشت؟؟آتش را که در روز دودش از راز نهان خبر می دهد و در شب شعله اش پرده دری می کند. عشق نیز چون آتش استکه پنهان نمی ماند ؛زیرا هر چه عاشق در راز پوشی بکوشد، باز نگاه و دیده اش ازسر ضمیر خبر می دهد. ولی آنچه از این دو دشوار تر پوشیده شود،شعر شاعر است؛زیرا شاعر که خود دل در بند سخن خویش دارد ،نا چار جهانی را شیفته ی آن می خواهد.لاجرم آن قدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند که خواه سخنش بر دل نشیند و خواه جان بفرساید، همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند. دو چشم آبی دریای بی بحر جها در گوشه چشمت سراسر لبانت را به خنده چون گشایی ز شیرینی زند ,طعنه به شکر ...کندوی زمان می پوسد،آنچه می ماند عسل خاطره ها ست ...ماموران امداد برای مردی که از ته دل میخندید،طناب انداختند تا بالا بیاید... ...<مترسک>اگر کمی عقل داشت، مزرعه را ترک میکرد. ستاره ها می گویند <شب>قطره ای از بیکرانگی است هنگام که: گیسو بیفشاند <فردا> طلوع دیگری است.
نمی خواهم بمیرم نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ کجا باید صدا سر داد ؟ در زیر کدامین آسمان ، روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمین کر ، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختی هاست نمی خواهم از این جا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق با این مهر ، با این ماه با این خاک با این آب ... پیوسته است . مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست . جهان بیمار و رنجور است . دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است . نمی خواهم بمیرم، تا محبت را به انسانها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم چه فردائی ، چه دنیائی ! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ... نمی خواهم بمیرم ،ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ؟ "فریدون مشیری"
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
تنهاترین واقعیت عالم را
بر روی شانه های عریان پوسیده ام برویان . . .
و ابرهای خاکستری را کنار بزن
زیرا مرا باکی نیست از سوختن
و اشک های سرد مرا گرم کن
و مترسانم از عزلت

در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم



باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
" آی باز کن پنجره را "
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی مرد "
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم

در این اتاق تهی پیکر
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد…
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم…
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازهی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچهی بادی
به پای چشمهی طبع لطیفی شهریار آخر
به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی
غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمهی طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی
به ملک ری که فرساید روان فخررازیها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی
همه آفاق پر از نعرهی مستانهی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانهی تست
دست مشاطهی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانهی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشهی من همه در گوشهی انبانهی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانهی تست
ای کلید در گنجینهی اسرار ازل
عقل دیوانهی گنجی که به ویرانهی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانهی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانهی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانهی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانهی تست
نگو این خواب تعبیری نداره نگو این گریه تاثیری نداره
نگو که هرکسی که میشه عاشق به غیر از مرگ تقدیری نداره
نگو عاشق پاهاش گیره نگو که زود می میره
نگو با آسمون قهره نگو با گریه درگیره
بگو عاشق نمی میره بگو عاشق نمی بازه
بگو که عشق آغازه بگو که عشق اعجازه
بگو که عشق پروازه


سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای دل سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
هایهوی زندگی در قعر گور؟
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد.
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی و متلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن و اندیشیدن» نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که: «هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند» که حسد شاخصه ی عشق است. عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.
دکتر علی شریعتی


آواز می خواند؛ آوازی زیباتر از هر آوازی که هر مخلوقی روی
زمین بخواند.
این پرنده لانه خود ترک گفته، به جستجوی درخت خاری میرود
و از پای نمی نشیند تا یکی بیابد؛ آنگاه سینه خود را به بلندترین
و تیزترین خار آن فرو می کند و می خواند .آوازی را که به قیمت
جانش تمام می شود. او می خواند و می میرد.
اما جهان به شنیدن آواز او لبخند می زند.
افسانه می گوید که خدا هم به شنیدن آواز او لبخند
میزند........................
افرادی که بیشتر زمین می خورند،


جسد بی جان تو

می روم آنجا که فکر
به اندازه ی اوج یک پرنده یکتاست
می روم آنجا که ذهن
پر بکشد در امتداد خاطرات
می روم آنجا که تنهایی من
دلیل پژمردگی احساس نباشد
دل من خاموش است
و نگاهم سو به آغاز سیر سقوط سوسو می زند
می روم آنجا که حقیقت
مثل نوازش یک گونه تماشایی است
و حرام نیست نگاهی اشکبار بعد از پایان وداع
می روم اما بدانید
منم یک مرد تنها در عمق لایزال غم
می روم تا بیش از این تنها نباشی در کنارم
و شکوفه های عشق
تنهاترین واقعیت عالم را
بر روی شانه های عریان پوسیده ام برویان . . .
و ابرهای خاکستری را کنار بزن
زیرا مرا باکی نیست از سوختن
و اشک های سرد مرا گرم کن
و مترسانم از عزلت

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است



| Design By : Night Melody |

