رویاهای واقعی

وبلاگي برای زندگي دوستان.. .همیشه امیدوار باشید.

 

زندگی،یعنی بازی.سه،دو،یک...سوت داور.....بازی شروع شد...! دویدی،دست و پا زدی،غرق شدی،نجات پیدا کردی، خیانت کردی، دل شکستی،عاشق شدی،بی رحم شدی،مهربان شدی،بچه بودی؛بزرگ شدی،پیرشدی سوت داور..................
بله،بازی تمام شد... زندگی را باختی یا بردی، اگه بردی خوش بحالت اگر هم که باختی،اشکاتو پاک کن همسفر گاهی باید بازی رو باخت، اما اینو یادت باشه باز میشه زندگی رو ساخت

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام,بچه ها.....

شرمنده به خاطر تاخیر در وبلاگم...

خواستم پیشاپیش عید رو بهتون تبریک بگم.......واسه نظرات قشنگتون هم ممنون....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سهم من از تو فقط دلتنگی است.

این جمعه نیز به انتظارت خواهم نشست... .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

غم هایت را میخرم .

شادیهایم را میفروشمت.

به یادم باش

همدم روزهای زندگی ام........ .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

داشتم به نبودت

 عادت میکردم

ولی....

ولی....

و گاه این ولی ها ...

کار دستم میدهد.

مواظب خودت باش....... .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام.خوبین دوستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

ببخشید به دلیل امتحانات میان ترم و کارهای دانشگاه نمیتونم زود به زود به وبلاگم سر بزنم و به روزش کنم.. .

و از این که حتی وقت ندارم به وبلاگ هاتون سر بزنم ،عذز خواهم.

امیدوارم موفق باشید.. .لبخندلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام,دوستان.امیدوارم در این ماه محرم _ماه عشق به حسین (ع) _ارزش های زیادی را کسب کنید.التماس دعا.. .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم,

نگاهت را دیگر از من نگیر که با آن عالمی دارم.

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفای نیست ,

وفا ان است که نامت را نهانی زیر لب دارم.قلب

<زینب ممنوچهری>

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام. بچه ها تو این شب ها خیلی از

ادم ها التملس دعا گفتن براسون دعا کنین.. .

همچنین من.. .

بچه ها این سه شب چزئ شب های تصمیم گیری در زندگی است ...

پس برای خودتوم بهترین تصمیم ها رو بگیرید . بهترین ارزو ها.. .

به امید اجابت همشون.......................... .ناراحتگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام بچه ها .... .

روزه هاتون قبول... .

بام خیلی دعا کنین,چون تا جمعه نتایج کنکور را میزنن... .

خیلی خیلی التماس دعا................. .ناراحت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام.بچه ها .. .من بالاخره کنکورم را دادم.

برام دعا که کردین؟؟؟؟

اگه خدا بخواهد تا 2هفته دیگه دانشگاه ازتد را هم می دهم  وراحت میشوم.. .

منتظر نوشته های جدیدم باشید.. .لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

لحظه های شروع زندگی ام بی تو اغاز گردید ولی

ادامه راه را بی تو نخواهم یافت

 ای زیباترین رویای ماندگار...    .

خواب را از چشمان نیمه خفته ام نگیر

اگر هنوز راهت را به سویم پل نزدی

ای جاودانگی زندگی ام.. .

منتظرت میمانم. .ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

چشمانت رازِ آتش است.



و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.



و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳۱ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٦ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

هنرمند تنها خداست،

هنر زندگی یابان کامیابند،

وچه سخت است هنر بی هنرمند.. .لبخندلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرور خواهد گفت.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاک ،دل برکندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن ،پیوند پنهان است

                            من این جا ریشه در خاکم

                            من از اینجا چه میخواهم نمیدانم

                           من اینجا روزی آخر،از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم 

                        من اینجا روزی آخر،از ستیغ کوه چون خورشید،سرود فتح می خوانم

                                     و میدانم تو روزی باز خواهی گشت.. .

                                                      نگراننگران

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

زندگی را

عشق را ..... باید این بار بخوانم زاعماق وجودم

تا که شاید بشنود این  بار صدای دل پر دردم را.. .ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام.دیگه موضوع کم آوردم.دیگه حتی صبر هم کم آوردم.هر چی به کنکور نزدیک می شوم اوضاع هم بدتر می شود و من بیشتر استرس دارم.

دیگه نمیدونم چی بنویسم.حتما کمکم کنید.موضوی بهم بدید.با اشتیاق قبول میکنم.لبخندناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٤ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

به نام عشق

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ی اشکها، به نام اشک تسکین دهنده ی قلبها، به نام قلبها ایجادگر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان

 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پی ام" بده .. غم ر و " دلیت" کن برای غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنیا دو روزه .. و خیانت رو"هک" کن ازانسانیت " کپی" بگیر و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زیبا ترین خاطره های زندگیت" وب" بگیر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

و عشق صدای فاصله ها است.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

همیشه عاشق تنهاست...  .قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سلام.چه طورین؟؟؟؟

من که ٢ روز دپسرده شدم.همسایه کناریمون سر طان داشت و فوت کرد.خیلی صحنه های دلخراشی دیدم.

برای امرزشش خلی دعا کنین و صبر بقیه خانواده اش.

بعضی وقتها ادم با دیدن این صحنه ها نمیدونه واقعا باید چی کار کنه!!!!!!!!ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید زنجیر شما عشق است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او دمیده عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

فصل ها به کوتاهی روز های بی تو بودن

میگذرند بی پروازی ...

بی طراوت.

اینجا زمستان آنجا هنوز بهار.

پرستو ها را هوایی مانده برای تکرار؟

در نیمکره’ خیالی ام

هنوز دخترکی التماس میکند

آقا تورو خدا یه آدامس بخر.

کدام دست

این گونه’ متورم را نوازش میکند امشب

کدام ناز

میخرامد

کدام پنجره باز است این بهار؟

.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ای جلاد دیو صفت بدانکه

همین دنیای غم و تنهایی است

که آدم گاهی در اعماق اندیشه

فرو می برد وباعث انگیزه و افکار و

احساسات میشود تا زمانیکه

در این اعماق اندیشه سیر

و سفر نکنیم در خود

قدرت توانایی انجام هیچ

کاری را نخواهیم داشت

اتفاقاتی که هر روز با آن

روبرو می شویم هر چند باعث

درد و رنج می شود لازم است در خود

بنگریم باید از دنیای دو گانگی

بیرون آمد باید ذهن را شستشو

داد غبار هایی که ذهن را مسموم

می کند باید زدود تو که مسبب

این زشتی ها هستی و خود را در

لا به لای بی شرمی پنهان می کنی تصویر

زشت پنهان خود را بدر کم ظلم کن

خستم ازدیدن این همه ظلم

و بی عدالتی ها یی که انجام می دهی

سفر کردن در عمیق ترین لایه های

ژرفای درون و بیرون ذهن رسیدن

به جایی که انسان با قامت

بلند فکر روشنش جهانی بوجود

می آورد عاری از جنگ و خون ریزی

عاری از خشونت و تضاد های فکری

رسیدن به جایی که صلح درونی

صلح بیرونی را فراهم می کند

انسان والا و بر جسته نیاز به

اندیشه های انسانی دارد

باید از راه های پر پیچ و خم جاده های

نا هموار زندگی که توسط بعضی

از آدمها تحمیل می شود گذر کرد

دنیا نیاز به این آرامش و صلح

دارداجازه ندهید استبداد فکری

در درون جهل رشد کند

و از بیرون وانمود به عاقل بودن کند

انسان جا هل و عاقل نما دنیا را به

آتش می کشد

و انسان ساده لو دنیا را به ویرانی

یاد حرف یکی از انسان شریفی

افتادم

که می گفت: نمی زارم دست

نسیم به گرد عطر توبر سه

می خواهم بپر سم نشاط را در

بیماری یافتی یا در سلامتی؟

در این دنیا پر شده از زشت و زیبایی

تو کدام از این یکی ها هستی؟

آیا تو با جنون و بیماری حالت را

تسکین می دهی؟

یا با حالت بهتریی؟؟؟؟

باران

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده  از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های دل سوزان من
آتشی در سایه‌ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه‌ی بازارها

 

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر سیراب‌تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، می‌خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

 

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه‌های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

اگر باران ببارد باز می ایم.

درون کوچه امید و

فانوس نگاهم را برایت میفروزانم.

واز ترکیب

دستانم برایت چتر میسازم.

نمی دونم چرا ولی دوستت دارم.کی هستی نمی دونم ولی دوستت دارم.از کجا یهو اومدی هم نمی دونم ولی دوستت دارم.فقط دوست دارم یکبار دیگه تو کوچه های اون شهر غریب و کنار اون امامزاده دوباره کنارت باشم.همین عزیزم خستم .خسته از همه چیز.بیا پیشم.همین

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ای آشنا، دستم بگیر،

پلک بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مهلقا،

سر بر زمین افتاده است

دلدادهام،

در شبنم چشم سیاهت ماندهام

ای نازنین حالم ببین،

یار بر زمین افتاده است

ویرانهام،

در حیرت از افسون تو واماندهام

ای دلگشا چشمم تهی است،

اشک بر زمین افتاده است

آوارهام،

در حسرتِ آغوش تو جاماندهام

ای مهجبین راهم ببر،

طفل بر زمین افتاده است

گمگشتهام،

در خواب شب از کاروان پسماندهام

ای ساربان آهسته رو،

اسب بر زمین افتاده است

افتادهام،

در سردی چاه زمانه ماندهام

ای سرو ناز رحمی بکن،

برگ بر زمین افتاده است

سرگشتهام،

در نیمه راه بازماندهام

ای ساقیا آبم بده،

مَشک بر زمین افتاده است

ای آشنا دستم بگیر

دل بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مهلقا،

شعر بر زمین افتاده است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

دل-

باغچة‌ گل و چمن،‌

صحنة‌ هنرنمایی بلبلان

و پرندههای الوان

و محل بازی و شور و جوشش پروانههاست-

که اگر تاریک شود،‌

گلها پژمرده

و چمنها زرد و بیروح میشوند،

و مرغان و پروانهها میمیرند.

احساس تنهایی و افسردگی دل،‌

از تاریکی آنست،

غیر از زیبایی و پاکی-

به دل راه یابد،

تاریک میشود

و مرغان چمن،

میل چمن نمیکنند،

همدم گل نمیشوند،

یاد سمن نمیکنند.

برای رهایی و خلاصی از تاریکی؛‌

نور امید و آزادی بر دل افکنیم،

و دل را با رایحة آزادگی روشن کنیم

تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد

و بساط نور و شور و نشاط و فرحبخشی

سلولهای تاریک و حزنانگیز دل را فراهم کند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

چه دردناک .. دیگر برای رفتن به جایی، قبلش می پرسیم چه کسانی می آیند و اگر تو باشی، من نیستم و من باشم، تو نیستی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

غریبه که می جوئید

                                                  اسرار درون عاشقان را

                                                    بی صدا و پاورچین

                                             گشود درب کلبه ی خلوت دل را

                                             بی زنگ و بی پروا و فریب کارانه

                                                  حریم عشق را شکافت

                                             ربود صندوقچه ی مهر و وفا و برد

                                               یک مشت خاک زرین کلبه را

                                             بی آنکه کند ذره ای شرم و حیا

                                           گریخت با پای برهنه و دستانی هرز

                                               در تاریکی و گمراهی محو شد

                                                            غافل از آنکه

                                          قفل صندوقچه گشودنی نیست و تنها

                                              ماندگار صاحب کلبه است و بس

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

 

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

خواستی تا درمیان شعله ها آبم کنی

 

رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمه شب

با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی

مگه تو هنوزم گریه میکنی؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

 

 

 

لبخندمی روی و غربت خیس نگاهم را نمی بینی چرا؟؟؟؟

 

می روی در خود شکستنم را نمی بینی چرا؟؟؟

در هجوم بی کسی ها بی تو تنها ماندم و تنها شدم

در سکوت نیمه شب اشک هایم را نمی بینی چرا؟؟؟

در شب سرا سفر غصه هایم را نمی بینی چرا؟؟؟؟

ساده بودی٫ساده رفتی بی حضورت

 

خالی از خالی شدم

 

بوی غربت می دهی ٫سردی سرد صدایم

 

را نمی بینی چرا؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

میتونی باز هم مثل همیشه سکوت کنی

و....

اون لبخند ملایم همیشگی روی لبات بشینه

و.....

از دور توی چشمهام خیره بشی.................

و......

باتردید نگام کنی............................................................

اما این بو فراموش شدنی نیست.................

تو میتوانی باور نکنی...............

..........................................................

.................................................

....................

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ای آشنا، دستم بگیر،

پلک بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مهلقا،

سر بر زمین افتاده است

دلدادهام،

در شبنم چشم سیاهت ماندهام

ای نازنین حالم ببین،

یار بر زمین افتاده است

ویرانهام،

در حیرت از افسون تو واماندهام

ای دلگشا چشمم تهی است،

اشک بر زمین افتاده است

آوارهام،

در حسرتِ آغوش تو جاماندهام

ای مهجبین راهم ببر،

طفل بر زمین افتاده است

گمگشتهام،

در خواب شب از کاروان پسماندهام

ای ساربان آهسته رو،

اسب بر زمین افتاده است

افتادهام،

در سردی چاه زمانه ماندهام

ای سرو ناز رحمی بکن،

برگ بر زمین افتاده است

سرگشتهام،

در نیمه راه بازماندهام

ای ساقیا آبم بده،

مَشک بر زمین افتاده است

ای آشنا دستم بگیر

دل بر زمین افتاده است

ای دلربا، ای مهلقا،

شعر بر زمین افتاده است.

نگرانافسوس

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

عاشق

که در سرای فقر(بی نیازی)

و عشق یار

به انتظار یار می نشیند،

از تجلیات و تمنیات دنیا رها می شود؛

یعنی:

می سوزد

و می بازد

تا یار رخ بنماید

و راز از پرده برون افتد

و دل محرم شود

و آن چه نادیدنی بود،

نمایان شود

و چون بر اسرار آگاهی یابد،‌

از زر و سیم و ماهرو و هوس می گذرد

و یکپارچه خود را در اختیار خورشید قرار می دهد

تا از گرمای وجودش،

گرم شود،

ذوب شود،

هر آن چه یار خواهد شود؛

و به امید بودنِ همیشگی در کنار معشوق،

هر چه در تن و در سر دارد،

می درد

و می زداید

تا ذره شود،

هیچ شود،

تهی شود،

پوچ شود،

فنا شود

تا به توفیق بقا-

در کنار یار دست پیدا کند‌

در خورشید ممزوج شود

نور شود

شور شود

با عشق یکی شود

با روح ابدیت یکی شود

و زندگی جاودانه همراه با آرامش پیدا کند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

 

سایه‌ی یه حادثه
که یه عمر با منه
توی شهر آهنی، داره خردم می‌کنه
رو تموم لحظه‌هام، چتر سایه‌ی سیاست.
خون وحشت تو رگ خسته‌ی ثانیه‌هاست

اما هم‌وحشت من گوش بده
تپش فاجعه با قلب منه
دستتو به من بده که حس کنی
لحظه‌ی بزرگ فریاد زدنه

اگه بی‌صدام و تن خسته دارم جون می‌کنم
بغض کینه تو صدامه، یه روزی داد می‌زنم
پر سیمرغی به کارم نمی‌آد، قصه نگو
من خودم، خودم
باید طلسم دیو و بشکنم

تن به سایه نمی‌دم، من پر از روشنی‌ام
گوش بده معصوم من، من پر از گفتنی‌ام
یه شب شرجی گرم، توی گوش کوچه‌ها
می‌پیچه صدای من که بیا بیا بیا

خورشید بزرگ قلب سرخ من
مسلخ پاک تموم سایه‌هاست.
شب پر سایه هراسی نداره
وقتی که کوره‌ی خورشید مال ماست

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

تو هم با من نبودی

مثل من با من

وحتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

آنکه می پنداشتم

باید هوا باشد

و یا حتی

گمان می کردم این تو

باید از خیل خبرچینان جدا باشد

تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی

تو هم از ما نبودی

آنکه ذات درد را باید صدا باشد

ویا با من

چنان هم سفره شب

باید از جنس منو، عشقو، خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

وحتی در حریم ما

هه!!!

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم با من نبودی یار

ای آوار

ای سیل مصیبت بار...تعجب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

فرورفتن در اعماق اندیشه ها

  در دورترین جایی که

انسان نتواند خلوت تنهایی مرا بهم زند

در امن ترین جایی که

 زمین و طبیعت زیباترین

ساز ها را می نوازد تو هستی

 و زیبا ترین نت ها 

که در عالم خیال به پرواز در می آیند

آنجاست که در بهترین حالت صدای

 دلنشین تو شنیده می شود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

آینه میگه تو همونی که یه روز

میخواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

غریبی صدا تو قلبت میمیری

میشکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امید و ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

عجیب دلگیرم

و حسی غریب یارای ماندنم را

در لحظه های نوازش و لبخند

از من دریغ می کند    .

                            .

                            .

چقدر از فانوس به دستانی

که به بهانه ی پیوند

در مدار زندگیم می چرخند

                            ...بیزارم...

چقدر از تجاوز صداهای دروغین شان

به بکارت سکوتم

و تولد* دوستت دارم های* بی معنایشان

                        احساس انزجار می کنم

                    .

                    .

                    .

عجیب دلگیرم   .

چگونه عبور کنم از خود

وقتی انتظاری این چنین

                   . در من ایستاده است

                   .

چگونه گذر کنم.

از پنجره هایی که در من گشوده می شوند

و یاخته های عاشق خود را

به پاکی دیرینه ام

                   تزریق می کنند

                 .

                 .

من حضور شفافی را نمی توانم

                .......باور کنم.......

وقتی برای درک....می خواهم

شاید آن گاه عبور کنم

                        .

                        .

..........از من...........

و با دست های تو پیمان نور ببندم

برای رسیدن از کوچی  به

                         کوچه ای دیگر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

بنام مهربان بی همتا

من آموخته ام که برای زخم پهلویم برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم وزخم در پهلو وتیر درگردن،خوشتر تاطلب نوشدارو از ناکسان وکسان.زیرا درد است که مرد میزاید وزخم است که انسان می آفریند.

پدرم میگوید : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.

پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک رانوشدارویی اندک بس است تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوش دارویی شگفت بخواهد

وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست .

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است ومعجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است ونگفته بود که عشق چقدر نمکین است ونگفته بود که او هر که را دوست تر داردبر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد!

زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا نمک می پاشد. من پیچ میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم!

من این پیچ وتاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم میآورم که سنگ نیستم،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم...

پدرم گفته است از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود واگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و

عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

و شکوفه های عشق

تنهاترین واقعیت عالم را

بر روی شانه های عریان پوسیده ام برویان . . .

و ابرهای خاکستری را کنار بزن

زیرا مرا باکی نیست از سوختن

و اشک های سرد مرا گرم کن

و مترسانم از عزلت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

زندگی یعنی اینکه باشی و ببینم که هستی

زندگی یعنی اینکه هر جایی نخواستم باشم وادارم کنی به بودن

زندگی یعنی اینکه کنارم بشینی و بهم بگی زندگی یعنی چی

خلاصه اینکه میخوام کمکم کنی زندگی کنم و قدر قدرت خدا رو تو هدیه تو به من بدونم

فرقی نمیکنه دریای بیکران باشی یا گدالی کوچک،زلال که باشی آسمان در توست...

یادش بخیر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

تنها زمانی به سراغم می آیی؛

که فراموش کنم ,خداوند بهترین مونس من است...بامن حرف نزن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

هرگز باور نکردم

که بن بستی ,ماسیده است

بر

سازه های زندگی

چه خوب صبوری کردم

و حالا....

بالاخره از شد:

این پنجره دیر هنگام!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

می نویسم

می نویسم به آنان که در خلوت خیال

و سکوت بیانشان

ابر های سپید عشق نقاشی شده...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

چوب کبریت ها نیمه سوخته

و چشم هایی که.....

در حسرت دویاره دیدنت.

به امتحانش می ارزید

ولی ای کاش

قصه های زمان کودکی

بر اساس واقعیت بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

سپاس همیشگی ام را نثار ذات بیتای پروردگارم می کنم که در لحظه های خاکستری بی مروت زندگی ام تنها او بود که تنها یم نگذاشت و دریچه ای رو به روشنایی برایم گشود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

مرا به یاد بیاور

دختری را که عاشق پل های عابر پیاده می شود

مرا به یاد بیاور

گرچه نوشته های مرا فراموش خواهی کرد

دیر یا زود

مرا به یاد بیاور

دختری که غبار شهری را با تکه دستمالی از روی عینکش پاک می کند

شاید ما

یک روز سرد زمستانی

از کنار هم رد شدیم و بهم نگاه کردیم و لبخند زدیم

شاید ما

یک روز

در کنار هم

خیابانی را قدم زدیم و فکر کردیم

شاید وقتی چراغ قرمز بود

با هم از روی خط عابر پیاده گذر کردیم

شاید یک روز ما

در سینما یک فیلم را نگاه کردیم و خندیدیم

شاید یک روز

من بی توجه پای تو را لگد کردم

و تو از من عصبانی شدی

من گفتم ببخشید

و تو با اخم از من دور شدی

شاید یک روز

در صف تاکسی

تو زودتر از من سوار شدی

و من حسرت خوردم که ای کاش جای تو بودم

شاید یک روز

تو پایت را

جای پای من روی برفها گذاشتی و

نقش مرا خراب کردی

....

مرا به یاد بیاور

شاید من هم اکنون از جلوی خانه ات رد شدم

... تو را به یاد می اورم

و ازین پس مراقبم

تا هیچ کس را از دست خود ناراحت نکنم

چون همین دستست که این خطوط را نوشته است

...

مرا به یاد بیاور....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

من که به بخش های بسیاری از جهان

سفر کرده ام,

هنوز سایه کوچک گلی نمی شناسم

که دلم را

با باران بپوشاند.دل شکسته

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

آنروز که قلب ها در سینه نوید می دهند و

آنروز که در پس صدای طپش قاب ها دست تو پیدا می شود

و آنروز که طنین صدای عشق در گو ها زمزمه می گردد

آنروز تو می آیی.... .قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

خواستم ببینمت                                  تو رویاهام آمدی

خواسنم صدات رو بشنوم                       تو گوشم نجوا کردی

خواستم بفهممت                                 به سختی تونستم

خواستم درکت کنم                                تو جا پا هات جا گذاشتم

خواستم جز ئی از وجودت بشم                راهم ندادی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،
اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم
چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه
وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:
دوست بدار و عاشق باش

آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان

آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم .

راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟

اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا

بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

زندگی یعنی اینکه باشی و ببینم که هستی

زندگی یعنی اینکه هر جایی نخواستم باشم وادارم کنی به بودن

زندگی یعنی اینکه کنارم بشینی و بهم بگی زندگی یعنی چی

خلاصه اینکه میخوام کمکم کنی زندگی کنم و قدر قدرت خدا رو تو هدیه تو به من بدونم

فرقی نمیکنه دریای بیکران باشی یا گدالی کوچک،زلال که باشی آسمان در توست...

یادش بخیر

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

از پشت پنجره

رد سیگار عابری را دنبال می کنی

که در فکر خویش غوطه ور

نگاه اش به سنگفرش پیاده رو خیره مانده است

از پشت پنجره

رد ماشین هایی را می گیری

که بدون کوچکترین توجهی به نقطه ی سیاه پشت پنجره

راه خویش را می روند… در فکر رسیدن یا هرگز نرسیدن!

از پشت پنجره

گاهی نیم نگاهی به پرنده های آواز خوان ِ دل خوش می اندازی!

نشسته بر سرشاخه هایِ خشک ِ درختان!

و گاهی هم به آسمان و ابرهای پنبه ای اش!

پنجره … آدم ها … روزها … امید ها … انتظار ها

فردا

دوباره همان پنجره

دوباره همان خورشید

دوباره شهری که زیر پای تو در حرکت است

و دوباره “تو"

با خاطراتی فراموش شده

با آرزوهایی نو رُسته

و با نگاهی مشتاق

از پشت پنجره….

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

حتی در آسمان تیره و ابری هم، می توان ستاره پیدا کرد.. حتی از دریای خروشان و توفانی هم، می شود ماهی گرفت.. اگر آب نیست و آفتاب بی رمق است، می توان حتی گل و درخت را، در حافظه کاشت، و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت.. تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم، که زیباییها را جستجو کنند.. به گوشهایمان یاد بدهیم، که زمزمه های مهربانی را بشنوند.. به قلبهایمان هشدار دهیم، که جز برای محبت و عشق نتپند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

که ایمو کجاییم

چه میگوییم و در چه کاریم؟

پاسخی کو؟

به انتظار پاسخی

عصب می کشیم

وبه لطمه ی پژواکی

کوه وار

در هم می شکنیم... .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

آهسته بیا ،

باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای

اینجا قلب من است

آهسته ،

این قلب، شکسته

...

نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته

شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته

!

آمده ای که بگویی پشیمانی؟

اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته

آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،

بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان

بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،

بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار

آهسته ، قلبم بدجور شکسته

دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته

آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،

یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را

...

بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو

ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو

بگذار در حال خودم باشم ،

نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را

نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را

بگذار در حال خودم باشم ،

به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،

پس بگذار با تنهایی تنها باشم

در خلوت خویش با غمها باشم ،

نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم

آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته

...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش که در کناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف کوچکی باش و چشم‌انداز کنار شاه راهی

را شادمانه‌تر کن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمی‌کنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،کوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

 

هر آنچه که هستی، بهترینش باش

..........

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

مایوس نباش من امید م را در یاس یافتم

مهتابم را در شب . عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

روزهاست کلید فراموشی را روشن کرده ام

برای فراموش کردن روزگارانی که روی زمین راه رفته ام

بی آنکه بدانم تعلقی به آن ندارم

فراموش کنم روزهایم را -راه رفتن را- زندگی را

که شاید این من نیستم قدم بر می دارم این زمین است که راه می رود...

می دانم نمی دانی...

من فقط غرق شده ام در این تردیدها

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

اوه!که دلارام دلم برد وگریخت

 

!

پیمان بشکست و اسپ هجران انگیخت

تا دلبر و دل باز بچنگ آرم باز

بس خون که ز دیدگان باید ریخت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

 

 

عینکسکوت صدای رسای آفرینش است

 

گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق

در لابه لای بوته های سبز وتازه زندگی

 

نگاه کن

جوانه در سکوت می روید

و

گل در سکوت می شکفد

وتو نیز اینگونه در غوغای غربت وتنهاییم

باشکوه روییدی

به خانه کوچک قلبم

 

مهربان

خوش آمدی

عینکعینک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

 

 

آسمان همچون صفحه دل من

 

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سر شاخه های بید

 

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر برمی دفتر خویش

آه...باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم ودلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عشق

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

رو به دیوار می ایستم

در اندیشه پشت دیوار نیستم اما….

تو میگویی: “به تو چه؟!"

اما من پیش چشم تو ام!

و اگر لحظه ای نبینی مرا….

تو به دنبال چه میگردی؟

بهانه ای برای نماندن؟

لازم نیست!

بهانه ای برای شکستن؟

لازم نیست!

دیگر به خودم قول داده ام فریاد نزنم

آرام ایستاده ام

مثل یک مرد!

گریه نمیکنم

نه از بودن و نه از نبودن تو!

نمیخواهم به پایم بیفتی!

من برای ماندنت حتی خواهش نمیکنم

برای رفتنت نیز!

خواستی برو

خواستی بمان

اصلا “به من چه؟!"سبز

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

"امضای شخصی کوه،وسعت غرورشه،با هیچ طوفان و گردبادی از جایش تکون نمیخورد،وسیع و محکم و مغرور و سخت."

"امضای شخصی رود آینه:سکون ممنوع !همیشه باید جاری بود!"

"امضای شخصی گل یاسی رنگ توی باغچمون ،آینه ای که همیشه من را به یاد خاطره های پر رنگ و تکرار نشدنی زندگی ام می اندازه! واقعا تکرار نشدنی!"

"امضای شخصی ستاره های آسمون ،اعتماد به نفس زیاد شونه،اصلا به این موضوع فکر نمی کنند که ماه خیلی خیلی، از اونا پر نور تره.با تموم وجود نورشون

را به نمایش می زارن!"

"امضای شخصی ماه،سخاوت و تواضع اونه،هیچ وقت درخشندگی زیبایش را به رخ ستاره های کوچولو نمی کشه.بلکه در کنار اونا می درخشه و به اونا هم

اجازه ابراز وجود می ده!"

امضای شخصی دفتر شعرم:این جمله بارونی و همیشه تکراریه؛راست؛تو کی می آیی!!!!"

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

یک کشتی ا ابر سپید

در خلیج باد لنگر می اندازد

تا بشکه ها را بار زند

از اشک های زمین.ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

ته یه رازی

تو سر آغازی

تو سر آغاز یه پروازی

تو نیازی

تو یه راز سر به مهری

که نمی شه از تو گفتن و شنفتن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

به آرامی شروع به مردن میکنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی…

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت بر تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارنند

و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن

مگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن»

پابلو نرودا

باید تصمیمی بگیرم

تصمیم گرفته‌ام! باید عمل کنم!

به قول این روانشناس‌ها کودکم بیدار شده

خواسته‌ای دارد

تصمیمش را منطقی تر کرده‌ام

عملی هم می‌کنم!

 

ورای مصلحت اندیشی

!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

صادقانه بگویم
دوستت ندارم
عاشقت نیستم
دوست فراموش می‌شود
عشق میمیرد
اما تو ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

دیروز سر همین کوچه ایستاده بودم

نگاه کردم

خیالم راحت شد

«ورود ممنوع» نبود

آنقدر ذوق کردم

که توجه نکردم

به آن دو تابلوی به ظاهر بی خطر

که به طرز احمقانه و خطرناکی کنار هم بودند

«یک طرفه»

«بن بست»!

و اکنون ایستاده ام

اینجا

در انتهای این کوچه احمق!!

در انتهای این «خروج ممنوع!»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

همیشه عکس تازت روبه رویم

نگاه تو دلیل جست و جویم

چراباید تمام حرف ها را

درون تو به تصویرت بگویم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

همه دنیا را سفر کردم

یک سرزمین پاک می خواهم

تا اینکه شنیدم،پرنده ای از حقیقت می گوید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خنده

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

دلم گرفته... به اندازه ی هزاران آسمان ابری!

چشمهایم بارانی است... به اندازه ی بغض صد بهار!

اما...

امید هنوز نمرده!

می دانم...

روزی درخت آرزوهایم به شکوفه خواهد نشست!

پس منتظر می مانم!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

دلتنگی...

سنگی فرو می رود ته آب

ماه سقوط می کند به آسمان

و من روی زمین زل می زنم به چشم های تو

افق سکوت قرمز است پر ستاره های سفید زمزمه.

پلک زدی عزیزم؟ اینجا برف می بارد.

...

آسمان اینجا با بادهاش تیز است. سرد. شب هاش سفید... از این آسمان دیوانه تا آن آسمان مریض یک اقیانوس بیشتر فاصله است. بیا بغل کن آسمان را از این سر تا آن سر، با تمام دود و برف و دلتنگی اش...

اینجا مه دست ها را خیس می کند و چشم ها را. آنجا مه خشک است و چشم ها قرمز و اشک زیاد است و آسمان هیچ خیس نمی شود اما.

بیا عزیزکم، ما وطن خودمان هستیم. دلتنگ...سبز

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

کبوترانم را دانه می دهم

باز هم نمی آیی

پنجره را می بندم

به بهانه ی آمدن سرمای زودرس..فرشته


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

لبخند خدا خورشید من!

دریا و آسمان و زمین من تویی

منی که در مشرق چشمانت چشم انتظار تمام شدن کسوفم

تا با تو طلوع کنم...

تا به هستی نور ببخشم...

ماه من!

پیشانی بلندت هر شب بر بام سعادتم نور افشانی می کند....

و من با نور حضورت ستاره ها را نقاشی می کنم...

آسمان من!

در چشمان ابری ات به دنبال بارانم...

دستان آبی ام پر از تشنگی است...

تمام تشنگی هایم از زمین تو و جویبارهای مهربانی که داری

آرام می گیرد...

وقتی تو را دارم، خدا لبخند می زند....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

لحظه دیدار نزدیک ست.

باز من دیوانه ام مستم.

باز میلرزد دلم دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!

های نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی دل!

_ ای نخورده مست_

لحظه دیدار نزدیکست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

روز جدایی مون !!!!

چه روز دلخراشی

وقتی خواستی جدا شی

قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستی

بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه

تو خاطرم می مونه

اخه چرا منو تنها گذاشتی ؟؟؟

منو با گریه و غم جا گذاشتی

همش فکر می کنم شاید از اول

منو حتی یه ذره دوست نداشتی

منو یه قلب داغون

منو چشمای گریون

من عاشق تو قلبت

شدم یه روزی مهمون......

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

 

رفت و شدم تنها اما

خوب می دونم نیست اون تنها

من دیگه از امشب هر شب

مهمونی دارم با غم ها

آخ که چقدر تنهام

سرده چقدر دستام

سر شده صبر من

دست اونو می خواد

ای دل غم دیده ام

دیدی چه بی رحمه

معنی احساس و دیدی نمی فهمه !!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

قاب بی تصویر

زیبای عاشق!

سپید روی سپید بخت

بانوی ترانه های سادگی...

امشب چیزی به عشق اضافه شد،

چیزی مثل یک پنجره تازه

مثل یک ساحل

مثل یک دریا...

امشب من و تو در قاب بی تصویر امواج

بی مهابا از باهم بودن گفتیم...

امشب، تصویری شد بی انتها

مثل تصویر دو آینه رو بروی هم...

چه زیباست باهم ساختن فردا

چه زیباست آبیاری درخت عشق

و چه زیباست با تو بودن ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

شاید فردا روز دیگری باشد!

شاید فردا آغازی دوباره در انتظارم باشد!

فردا...

فردا...

زمانی که فردا دیروز شد و امروز گذشته...

شاید برایت گفتم که چرا فردا اینقدر مهم است!ابرو

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

خورشیدکم

مثل خورشید می مانی

وقتی لبخند می زنی و گرمای عشقت را

سخاوتمندانه به قلبم می دهی...

تو و خورشید، شبیه همید...

مثل هم روشن

مثل هم نورانی

مثل هم بخشنده و سربلند...

ولی من تو را دوست دارم...

من مثل سیاره ای در منظومه ی تو

هر روز دور تو می گردم و تو هر روز بر مدار من نور می بخشی.

خورشیدکم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

به پائیز رنگ دیگری خواهیم زد...

آسمانت آبی که باشد

دلهایمان گرم و چشمانمان مشتاق

که باشد

با چشمانت

کاری خواهم کرد

تا برگهای پائیزی به احترامت ایستاده خش خش کنند.

دریا امواجش را بی سروصدا به آغوش ساحل بفرستد.

من با تو معجزه می کنم...

مثل همین ترانه های بی صدایی که هر روز صدایم می کنند.

همین شوق مدامی که مرا پروانه وار بدورت می چرخاند.

همین دلی که تاریکی هایش باتو روشن شد...

چشمهایت را دوست دارم....سبز

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

دفتر زندگی من اکنون

وسعتی دارد,اندازه عشق

ای خوشا رود شدن,جوشیدن

ای خوشا ابر شدن باریدن

زندگی باید کرد

در میان دل دوست,زندگی شیرین است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

در جستجوی تو

چشمانم از نفس افتاد

 در کجای جغرافیای دلم ایستاده ای؟؟

که خانه ام ابری است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

و اینک بگو که چرا در پس این کوچه ی دالان درخت،در پس سبزی برگ درختان  دیگر صدای هیچ جیرجیر کی به گوش نمی رسد؟؟؟ تو بگو که جغوکان لب مرداب که هم آوای صدای خش خش برگان لب پاییز بودند و به آرامش می شنیدند صدای تپش قلب مرا،که چگونه میزد در غم تنهایی تو؟؟ و من اینک با دلی آکنده ز غم ،کوچه باغ دل پاییزی ام را می سپارم به باد. می روم تا که ببینند کبوتر ها  و بگویند در گش دلم که دگر هیچ نخور ،غم دوری که در این جمعه خواهد آمد خبری خوش ز دوست.خبری تا که بکوبند مه پای به دست و بخوانند هله هله که:صدای قدم یار رسید. وبگویند  به تا بپاشم آبی به درون کوچه ی رهگذر تازه رسیده که بداند هنوز منتظریمتا که بیاید جمعه...  .هورا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط زینب منوچهری نظرات () |

Design By : Night Melody